سيد صادق سجادى
203
تاريخ برمكيان ( فارسى )
بسيار دارم ، حالى ديدار آخرين ايشان را از لطف تو ديده باشم « 1 » ؛ و ترا زيان ندارد و من چون وداع ايشان بكنم و مال موجود به تو بدهم ، سر مرا بردار و « 2 » با مال به خدمت خليفه برو بگوى « 3 » كه من حاجت ترا « 4 » روا كردم « 5 » . برين قرار دادم « 6 » و او را در خانهء او بردم و جمعيّت و دلبندان او سخت بسيار ديدم . چون ايشان بشنيدند غريو از ايشان بخاست و گريه و نعره و زارى چنان كردند كه جن و انس و وحوش و طيور بر ايشان دل بسوخت . آخر آنچه داشت و نداشت از نقد و جنس دو بار هزار هزار درم شد . آن را به من سپرد و مرا گفت كه در ايّام گذشته كه هنوز هارون الرشيد خليفه نشده بود ، مرا با يحيى خالد برمكى اصلاح مزاجى نبود و او پيوسته از من رنجيدى و از سختمزاجى من ، مرا دشمن گرفته بود . بعد از آن درين ايّام نيز از من « 7 » او را ايذا و جفا رسيده است و ليكن وقتى ابو جعفر دوانيقى كه جدّ « 8 » خليفه است مرا ادب فرمود و به دست يحيى داد ، ديدم كه در آن حال انتقام نكرد و از سر من درگذشت و پيش خليفه به شفاعت من اقدام نمود . اگر لطف كنى خانهء او بر سر راه است و مرا در خانهء او درآرى ، شايد كه دل او بر من بسوزد كه از « 9 » خاندان كرم و مروّت است و ايشان به آرزو طلبند تا دشمنى و بدخواهى از آن « 10 » ايشان بديشان « 11 » التجا كند ، البته خواهند كه درماندگى اعداء خود را فريادرسى « 12 » نمايند . من گفتم راست مىگويى ايشان كريمان عالماند ، افتادهها و درماندهها « 13 » را چراغ برافروخته طلبند « 14 » و چون ترا به خدمت او برم از من منّت پذيرد و بدين سعى حق من بگزارد . بيا تا اول ترا به خانهء او ببرم « 15 » از آنجا تا حق سبحانه و تعالى چه پيدا آورد .
--> ( 1 ) . اساس : ديدهام . ( 2 ) . اساس ، ك : - « سر مرا بردار و » . ( 3 ) . اساس ، بردى بگوى . ك : برودو بگويى . تصحيح قياسى است . ( 4 ) . اساس ، ك : او را . ( 5 ) . اساس : گردانم . ( 6 ) . اساس ، ك : - « و برين قرار داد » . از ل نقل شد . ( 7 ) . ك : - من . ( 8 ) . اساس : - جدّ . ( 9 ) . اساس : و اگرز . ( 10 ) . اساس ، ك : - آن . ( 11 ) . اساس ، ك : - بديشان . ( 12 ) . اساس : + دشمنان است . ( 13 ) . اساس : - درماندهها . ( 14 ) . اساس : - طلبند . ( 15 ) . اساس : - « از من . . . ببرم » .